تبلیغات

الف تا نون

در مصاف رنج

در مصاف رنجگفتن از رنج به معنی افسردگی و رسیدن به بن بست ها نیست چرا که حتی بن بست های روزگار ،آموزگار پرواز هستند و مربی اراده ها. بن بست هایی که اگر پا را می گیرند، بال را هدیه می دهند و صعود را قرین امتداد می کنند. هر چند رنج برای انسان جزئی از زندگی است اما برای انسان های افسون زده ای که زندگی را در آرمان رفاه می بینند باید قسم یاد کرد و تمام مقدسات را برایشان به تصویر کشید و قداست آنها را دستاویزی برای اثبات توهم آلوده بودن آرمان رفاه قرار داد. از اینرو این خدای انسان است که برای او که  قسم می خورد و قداست سرزمین پیامبرش محمد و شکوه پیامبرانی چون ابراهیم و اسماعیل را به انسان فریفته رفاه یاد آور می شود تا شاید عظمت چنین سوگندی شست و شویی باشد برای چشمان پر از آرمان رفاه. "چشمها را باید شست " "لااقسم بهذا البلد و انت حل بهذا البلد و والد و ما ولد" خدای انسان قسم می خورد و این همه عظمت را بهانه ای قرار می دهد تا بنده او باور کند که رنج نه تنها مهمان ناخوانده ای برای زندگی نیست بلکه بستری است برای زندگی و پیکره ای است که انسان در آن زندگی می کند "لقدخلقنا الانسان فی کبد" مطمئن باشید که انسان را در رنج آفریدیم. رفاه خواب خوشی است که گاهی سنگینی خود را بر چشمان انسان تحمیل می کند و هر چند گاهی رویایی بودن آن آشکار می شود اما آنقدر شیرین است که ترجیح می دهد حتی پس از بیدار شدن، چشمهایش را ببندد تا شاید بتواند گوشه هایی از آن را به یاد بیاورد. زندگی با رنج است و انسان در میان رنج بزرگ می شود و رنج شوکرانی است که در سرنوشت انسان نوشته شده است  و با خیال و آرزو پا از زندگی بیرون نمی کشد. رنج ناشی از محدودیت است ؛ محدودیت ریشه در تقدیر دارد و تقدیر برای مقتدری است که می بیند و با تقدیر، محدودیت و رنج ، محک می زند. اما انسانی که دستهای تقدیر را نمی بیند و ارزش رنج را درک نکرده، مغرورانه در رنج دست و پا می زند و گمان می کند که می تواند از محدودیت رها شود "ایحسب ان لن یقدر علیه احد" انسان خواب بین که با آرمان رفاه زندگی می کند و وسیله ها را به جای هدف نشانده و به سرمایه های عاریه ای و بیرون از هستی خود ایمان آورده است هنگامی که با کاستی ها رو به رو می شود فریاد بر می آورد و حتی تا آنجا پیش می رود که خروار ها فلسفه پوچی برای زندگی می بافد. چنین انسانی اگر مرام اهل ظاهر را نیز نقاب خود کرده باشد و به حکم قانون دینداری های مرسوم گوشه ای از تعلقات را از خود باز کرده باشد اما همین مقدار رنج و فاصله گرفتن از خیال آرمان رفاه برای او آزار دهنده است و او را به فریاد می آورد "یقول اهلکت مالا لبدا" چه بسیار سرمایه و مال که نابود کردم. او دارایی و سرمایه را در بیرون خود دنبال می کند ، رنج را مانعی برای زندگی  و رفاه را آرمان آن تلقی می کند و با این حساب رنج های کوچک نیز می تواند او را به ستوه در آورد. انسانی که زحمت درک فلسفه رنج را به خود نداده، همیشه نیمه خالی لیوان را می بیند و دگم هایش اجازه نمی دهد که نگاهی به بالا بیاندازد و با نگاه به خدای محدودیت و رنج که در انتظار بزرگی انسان  است تسکینی برای خود بیابد "ایحسب ان لم یره احد"؛ همان خدایی که انسان را در مسیر رنج قرار داد تا با دست و پنجه نرم کردن در آن برای رسیدن به او بزرگ شود، همان خدایی که راهنمای او شد و سرمایه هایی نه عاریه ای و در بیرون بلکه در درون او قرار داد تا در میان رنج ها استوار بایستد و گام به گام به سوی او رود. خدا برای انسانی که به ستوه آمده است و فقط کمبودها را می بیند نعمت ها و دارایی ها را گوش زد می کند و ابزار تشخیص، چشم ها را به یاد انسان می آورد. چشم هایی که اگر خواب آلود نباشند می توانند شناسای حقیقت باشند و با نگاه به کوتاهی رنج ها آن ها را برای انسان هموار کنند "الم نجعل له عینین"
خدا به انسان فریفته رفاه ، دارایی زبان را یاد آور می شود و بهانه آموزش و آموختن راه تلاش در میان رنج را به انسان گوش زد می کند "و لسانا و شفتین". چشم و زبان این هر دو وسیله ای هستند برای آموختن و رفتن اما خدای انسان باز هم به همین مقدار راضی نمی شود و برای پیمودن مسیر رنج انسان را یله و رها نمی گذارد و راه را نیز به او نشان می دهد "و هدیناه النجدین" وای از دست انسان که باز هم خیالات به سراغش آمده و افسانه رفاه در گوشش می خواند و نمی گذارد زندگی را باور کند. زندگی با رنج است ؛ برای همه ؛ چه مومن و چه کافر؛ اما در مصاف رنج حساب مومن از کافر و حتی ضعیف الایمان جداست. ایندو در برابر رنج ها میبرند و به زندگی پشت می کنند و حاضر نیستند گردنه های صعب العبور و رنج های اختیاری را در مسیر خود قرار دهند "فلا اقتحم العقبة و ما ادراک ما العقبة" همان گردنه هایی که عبور از آن ها به بهای ریختن بارهای اضافی است و بریدن رشته تعلقات است؛ کسی که شوکران رنج را باور ندارد نمی تواند این گردنه ها را طی کند و نمی تواند رنج های اختیاری را به قیمت رهایی و همراهی دیگران تحمل کند "فک رقبة" و نمی تواند رنج فراموشی لذت ها و فراموشی عاقبت اندیشی های خودخواهانه را برای دست گیری از دیگران به خود بقبولاند "او اطعام  فی یوم ذی مسغبة"گردنه های سخت برای انسان های بزرگ است؛ انسانهایی که حتی در تنگناهای سخت از رنج واهمه ای ندارند و حتی لقمه از دهان خود می گیرند و در دهان آَشنا "یتیما ذا مقربة" و غریب خاک آلود از رنج زندگی قرار می دهند " او مسکینا ذا متربة" رنج ها آسان و گردنه ها هموار می شوند فقط باید حرکت کرد و به استقبال آنها رفت ولی ایمان به خدای شریعت و مددرسان در کشاکش نبرد با رنج ها و یاد آوری مسیر رنج و مقصود از رنج و حقیقت آن، شرط طریقت است "ثم کان من الذین آمنوا" شریعتی که صبر در مسیر رنج "و تواصوا بالصبر" و نازک دلی و تحمل رنج برای رنج گشایی از دیگران را توصیه می کند"و تواصوا بالمرحمة"  و مژده وصول به حقیقتی را می دهد که بهای آن تحمل شدائد و رنج هاست.هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. "اولئک اصحاب المیمنة" و هر که افسون زده به دنبال فرار از سختی های و محدودیت باشد ، سر در گم در میان عذاب رنج باقی می ماند "والذین کفروا بآیاتنا هم اصحاب المشئمة" و این بار از آنجایی که سرمایه ها را از دست داده راهی برای رهایی ندارد "علیهم نار مؤصدة"

نوشته شده در تاریخ چهارم اردیبهشت 90    | توسط: محمد    |    | نظرات()

شطح واره ای از سر...

 دوست دارم شطح بنویسم؛ خیلی وقته که شطح ننوشته ام. هر بار که قصد می کنم شطح بنویسم ناخودآگاه جدی و خشک و هدفدار از آب در میاد. چقدر بچگی خوب بود؛ وقتی که به راحتی و بدون هیچ باز خواستی شطح می گفتم و شطح می نوشتم. شاید این موبایل لعنتی باعث شد که از این فضاهای ذهنی فاصله بگیرم ؛ وقتی که وسیله ای دم دست باشه و آدم بتونه خیلی سریع و بدون هیچ فکری هر چی به ذهنش میرسه انتقال بده فرصتی برای کنکاش با واردات ذهنی باقی نمیمونه. همون وارداتی که آدم گاهی برای صیانت از اون ها سعی میکنه در قالب شطح و به تعبیری چرندگویی بریزتشون. وقتی فکر می کنم ممکنه با شطح نوشتن مورد ملامت دیگران قرار بگیرم ، پشیمون میشم و میگم بی خیال نوشتن. پارادوکسی که گرفتارشم اینه که دوست دارم تو وبلاگ بنویسم و از طرفی هم حال و حوصله نق و نوق همون چندتا رفیقی که به وبلاگم سر میزنن رو ندارم. میخواستم یه وبلاگ دیگه بزنم؛ وبلاگی که بتونم در اون غریبانه بنویسم و بوسیله اون به خودم کمک کنم و حرفهای نگفتنی رو به ابتذال گفتن بکشونم. نمیدونستم اسمش رو چی باید بذارم. هیچ اسمی اشباعم نمی کرد و نمیکنه. هر اسمی انتخاب میکنم می بینم توانایی نداره تمام اون چیزی رو که در ذهن منه بازگو کنه؛ اسم های محدود برای تصویرهای در اندر دشت و اعصاب خرد کن! آه که چقدر زندان کلمات آزار دهنده است! من  و تو در سکوت با هم فریاد میکردیم(ع ص).توی خلاء زندگی نمی کنم خیلی واقعی زندگی کردن آدم رو به اینجا میکشونه. معلم سر کلاس می پرسید: شما چقدر در روز کار می کنید؟ هر کسی یه چیزی میگفت؛ اما خودش برگشت و گفت: من تمام بیست و چهار ساعت رو کار میکنم؛ من زندگی میکنم. زندگی خیلی از آدم های مثل من مردگیه نه زندگی. بقول ارمیای بیوتن همه زندگی می کنن تا بمیرن اما امام به ما یاد داد که بمیریم تا زندگی کنیم. سالهای اول دهه هشتاد وقتی میخواستم تاریخ رو خیلی سریع برای خودم وجب بزنم، اینطور مینوشتم: دهه پنجاه؛ دهه شصت؛ دهه هفتاد؛ انقلاب؛ جنگ؛ قطعنامه؛ امام رفت؛ سازندگی؛ دوم خرداد؛...نوبت دهه هشتاد که می رسید نگران تموم شدنش بودم اما خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردم تموم شد؛ فقط به اندازه انگشتهای دو تا دست ازش باقی مونده. آخرهای سال تحصیلی که میشد میدیدم سال تموم شده، می گفتم عیبی نداره، ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس( ما فات مضی مضی و ما سیاتیک فأین***قم فاغتنم الفرصة بین العدمین=بیتی منسوب به حضرت امیر که اینگونه نصیحت می کنند: آنچه گذشت، گذشت و آنچه در آینده است نقد نیست، بلند شو و فرصتی که بین این دو است را غنیمت شمار) اما حالا چی؟ بچه ها بزرگ شدن؛ بزرگ ها پیر شدن و پیرهامون...به حرمت و شرف لااله الا الله. مثل اینکه روزگار به هیچ کس وفا نمیکنه و شاید هیچکس به روزگار وفا نمیکنه. روی قبرم بنویسید مسافر بوده است*بنویسیدکه یک مرغ مهاجر بوده است* بنویسید زمین کوچه سرگردانی است* که در این معبر پرحادثه عابر بوده است. هر چند هنوز سر قبر شهدا رفتن صفا داره اما مثل اینکه قدیمترها با صفاتر بود؛ وقتی که هنوز خیلی از پدرهای شهدا زنده بودند و مدرسه شاهدمون پر از فرزندهای شهدا بود. فرزند شهیدهایی که هنوز قواعد زندگی رو یاد نگرفته بودندو...چقدر شام غریبان های قدیم باحال بود؛ مثل اینکه سر قبر شهدا رفتن جز اعمال وارد در اون شب بود. دوست دارم شطح بنویسم. دوست دارم دق دلی تمام فرصت هایی که از دست رفت، تمام روزهای ابری و با صفایی که بدون استفاده طی شد، تمام آدم هایی که روزگار نذاشت ببینمشون و اگر دیدمشون نشد ازشون استفاده بکنم ، دوست دارم دق دلی همشون کاغذ سیاه کنم. دوست دارم تمام وجودم فریاد بشه و برای یک بار از پنجره تنگ و باریک دنیا عبور کنم. دوست دارم صدام دوباره زنده بشه و بشه دیکتاتور عراق و بیاد و عکسشو بذاره لب اروند به سمت ایران. وای که چه حالی به آدم دست میداد. اون موقع اروند رفتن یه معنی دیگه ای داشت. هنوز هم با حاله. خیلی خیلی. خدایا! خودت قسمت کن. دوستدارم زلزله بیاد و تمام شیشه هایی که به در و پنجره های ساختمونهای دوکوهه چسبوندن بریزه و هرچی کار سمبولیک و تصنعی توی محیط دوکوهه کردن دود شه بره هوا. دوست دارم فرشهای سجاده ای جدید دوکوهه محو بشه و در یک حرکت تضعفی همون موکت های زهوار در رفته قدیمی برگرده سرجاش. خوش به حال بچه هایی که این ایام میرم روی همین فرشهای سجاده ای جدید. کاچی به از هیچی. کاشکی میشد شطح گفت اما حدیث نفس نکرد. اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک و موهوماتک و خیالاتک و آرزوهای بلندت و تاسف بر گذشته ات. کاشکی می شد شطح نوشت اما بدون درد فراق (نوستالژی). همین حس لامذهبه که آدم رو درباره بدعت ها به شک میندازه. وقتی با بدعت ها مخالفت میکنم میگم نکنه به جای واقعیت دارم تحت تاثیر این حس قضاوت می کنم؟ سیر نمیشم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم تمام اسم هایی که توی ذهنمه رو برای یکبار هم که شده بنویسم؛ تموم اسم هایی که مثل یه سیاه مشق گوشه ذهنم تلنبار شده. اسمهایی که هرکدومشون چند وقت یکبار سر بلند می کنن و یادآور بزرگی و فضلیتی میشن. اسمهایی که آنقدر بزرگ و زیاد هستند که میتونن بهترین دلیل برای مجرد بودن ادراک باشن. کاشکی میشد باز هم شطح بنویسم.شاید ادامه دادم.

پیرم وگاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود سازغزل گیرد بدست
طاقتم اظهار عجز وناتوانی میکند
بلبلی درسینه مینالد هنوزم کاین قفس
با خزان هم آشتی وگل فشانی میکند
ما به داغ عشق بازیها نشستیم وهنوز
چشم پروین هم چنان چشمک پرانی میکند
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شورونوا دارد شبانی میکند
گرزمین دود هوا گردد همانا آسمان
باهمین نخوت که داردآسمانی میکند
سالها شد رفته دم سازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است وزندگانی میکند
با همه نسیان تو گوئی گز پی آزارمن
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بی ثمرهر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با ماخزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیرو علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند
می رسد قرنی به پایان وسپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند

نوشته شده در تاریخ بیستم اسفند 89    | توسط: محمد    |    | نظرات()